سيد محمد باقر برقعى
3041
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خنده دارى به لب و پندارى * گل سورى به چمن مىخندد شعله ريزد ز نگاهت گويى * آفتاب است به من مىخندد * * خوب شد باز شبى در همه عمر * شادمان از دل و دلدار شدم راستى هم خوشم از زلف تو ماه * خوب داميست گرفتار شدم اينجاست بهشت به قيامت چه دهى وعده كه دنياست بهشت * اين همه دور مرو چون كه همينجاست بهشت تازه مسطورهاى از صورت دلدار من است * راست گويند اگر اين همه زيباست بهشت ميخانهء دل گر بسوزد جان من از سوختن پروا ندارم * شمع گو خوش باش امشب حالت پروانه دارم مدّعى ديوانهام خواند ، نمىخواهد بداند * گر كه جان بر كف نهادم دلبرى جانانه دارم عقل اگر اين است : « از جانان براى جان گذشتن » * من دلى ديوانه دارم ، من دلى ديوانه دارم هرچه ديدم خون دل ديدم درون ساغر خود * راستى در سينه جاى دل مگر ميخانه دارم بىحقيقت نيست اين افسانهها در دفتر دل * هر شب از هر تار گيسويت دو صد افسانه دارم گر تو مىخواهى كه شمع محفل بيگانه باشى * آشنا جان ! من دلى از خويشتن بيگانه دارم اين كه مىخندند بر چشم ترت « گلبانگ » ، ياران * كس نمىداند چه شيرين دلبرى دردانه دارم